سلام .راستش رابخواهید بیشتر دیگر دوست دارم بنویسم چه ازخاطرات روزانه ویا دلنوشته های که از قلب سرچمشه میگیرد نه احساسی .دیگر احساساتم مرده گمانم زندگی روز مره گیم شده تلاش وتلاش وتلاش برای بهبود وارتقای کار ومدارک دانشگاهی وورزش وخدمت به خانواده دیگر خودم هم گاها پیدا نمیکنم‌ اما وقتی تنها میشم یقه خاطرات را  میگیرد واشکم‌را درمیاورد چقدر ببینید نامرد هست 

 این روزها خیلی تحت فشارم  از طرف پدربزرگ  در شرکتش مشغولم و چند ین  دفتر شرکت در کشورهای مختلف داره و بهم میگه  اقدام برای تحصیل و دست گرفتن مدیری کارامد مثل خودت تو کشور دیگه برام مهم تره تا اینجا بمونی  جای پیشرفت داری  وپشت پا نزن به این تصمیم حداقل مدتی بیا واقامتت  ودرست کن  و برگرد اما من برای مهاجرت به‌ کشور دیگر تمایل ندارم  حتی مادر هم که اینقدر از دوری ام حتی درمحیط کارودانشگاه طی روزچندین بار تماس میگیرد میگه امیر  منو‌ملاک تصمیمات  واینده ات قرار نده برو منتظرت هستم تا بیایی مادر  .مثل این دنیای تجردی که گفتی انتخاب کردی ومنم به نظروتصمیمت احترام گذاشتم می تونی ازایران مهاجرت کنی ومیتونی نکنی تصمیم باخودته  یاحداقل مدتی برو‌اقامت بگیر وبرگرد چون موقعیت دارم وسریع میتونم گرین کارت بگیرم ازاین ورم به خاطر مسایلی نمیخوام ازایران دور بشم چون‌طی چندماه اخیرم برای سفرم که رفتم داشتم خفه میشدم  کلا زندگی امیرمهدی خیلی پیچ‌ وتاب پیدا کرده

 

 

چشمهام رو می بندم و می رم بچگی هام.
می رم به روزهای خوب بچگی. اون روزها که بهار های لطیف داشت و تابستون های خنک. اون روزها که پاییزهاش زیبا بودند و زمستون هاش پر از گرمای لبخندهای کودکانه.

 اولش فکر می کردم این روزها اینقدر مسائل پیچیده و گوناگون٬ اینقدر دغدغه های کاری و مشغله های فکری وجود داره که سخت می شه به یاد آورد روزهای خوب بچگی رو.
فکر می کردم نمی تونم برگردم به اون دوران و به یاد بیارم همه ی جزئیات پرخاطره ی کودکی رو.

 یادش بخیر اون روزها٬ که زینت حیاط خونه باغچه هایی بود با گل های ابریشم و یاس و همیشه بهار و رز و بنفشه و . و درخت های انگور و انار.

 یادم میاد اون روزها رو٬ که وقتی انارهای ترش این درخت با انارهای شیرین اون یکی درخت توی کاسه ی بلوری مامان می رقصیدند٬ چه مزه ی دوست داشتنی رو مهمان دهان ما می کردند.

 چه طنینی داشت صدای گنجشک هایی که هر روز صبح بهار٬ مهمان شاخه های نورسته و شکوفه های نوشکفته ی حیاط خانه می شدند.
چه خوش آهنگ بود صدای پرستوها٬ همه ی عصرهای اردی بهشت٬ وقتی سوار تاب توی حیاط می شدم و دوتایی نگاهمون رو به آسمون نزدیک و از زمین دور می کردیم.

 چه روزهایی بودند ظهرهای تابستون٬ وقتی حوض خونه پر می شد از آب و فواره ها قلقلک می دادند صورتم رو تا قسمت کنم لذت آب تنی رو با آسمون. در ان خانه بزرگ وبا صفا
چقدر قشنگ بودند شب های تابستون٬ وقتی زیر سقف آسمون می خوابیدم و ستاره چینی می کردم و همیشه سوالم این بود که چرا سبد من هیچ وقت پر نمی شه از ستاره.
یاد اون شب ها بخیر که ماه رو مهمون اتاقم می کردم و بازی می کردیم 

چقدر قشنگ بود تماشای به خواب رفتن خورشید از پنجره ی بزرگ اتاقم همه ی غروب های پاییز.

 یاد روزهای برفی زمستون بخیر.
وقتی صبح چشم هام رو باز می کردم و حیاط خونه رو مثل عروس٬ زیبا و یکدست سفید پوش می دیدم.
اون روزها که چندین ساعت رو مشغول ساختن آدم برفی می کردیم و چندین روز٬ تماشا می کردیم برف هایی رو که آدم شده بودند و می خندیدند هر روز٬ تا چند روز.
یادم میاد وقتی خداحافظی آدم برفی هام رو می دیدم٬ تا چند ساعت بهانه می خواستم برای شکستن بغضم.
وقتی گلوم می سوخت از دیدن شال گردنم و بودن فقط چشم هاشون به یادگار.

 کاش بودند روزهای کودکی.
لااقل اون روزها بهانه ای داشتم برای بغض هام و بی بهانه بودند خنده هام. برعکس این روزها که خندیدن بهانه می خواد و بغض.

روزها ,بودند ,بهانه ,حیاط ,روزهای ,آسمون ,تابستون٬ وقتی ,حیاط خونه منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

کانال دهم انسانی ، کانال دهمی ها ، کانال کلاس دهم انسانی ، کانال پایه دهم انسانی filmdlirani ♣♣♣ غروبی در سپیده دم ♣♣♣ رنگی درست کنیم